خداحافظ امير

 

از راست نفر اول برادر محمود مونسی - نفر دوم برادر صمد نعمتی - نفر سوم شهید رحیم افتخاری - نفر چهارم برادر صمد اقدام نیا - نفر پنجم برادر عیسی غیور - نفر ششم برادر اسد طرزمنی - نفر هفتم شهید امیر مارالباش

دارم به خاطر تو مینویسم ...نمیدونم چی بنویسم؟ ....از چی بنویسم ؟!...

وقتی دیدمت اصلا حتی به ذهنمم خطور نمیکرد چشام به خاطر تو گریون بشه...
اما الان حس میکنم اگه نباشی دلم برات تنگ میشه ..
نمیدونم چرا ؟!!!
دلم عجیب گرفته ...برای نبودنت ...برای رفتــــ.....نت 
تو کی هسی؟....مث ادمایی هسی که دور و اطرافم زندگی میکنن ...اما چرا باید برات دلم تنگ بشه ...نمیتونم درکش کنم ...
از همون اول وقتی خبر رفتنت رو شنیدم دلم ریخت ...حس میکردم چقد دوس دارم بازم باشی ...
 
تقديم به شهيد امير مارالباش
ادامه نوشته

شهید امیر مارالباش

ادامه نوشته

یادی از شهیدان افتخاری و مارالباش

از راست نفر اول برادر محمود مونسی - نفر دوم برادر صمد نعمتی - نفر سوم شهید رحیم افتخاری - نفر چهارم برادر صمد اقدام نیا - نفر پنجم برادر عیسی غیور - نفر ششم برادر اسد طرزمنی - نفر هفتم شهید امیر مارالباش

ادامه نوشته

شهید امیر مارالباش

شهید امیر مارالباش



هرکس زودتر شهید شد ...

در اثنای عملیات والفجر 8 قرار بود برای تصرف یکی از پایگاههای دشمن در شبه جزیره فاو عملیات کنیم . قبل از عملیات شهیدان امیر مارالباش ،محمد محمدی ،رحیم افتخاری وسید رضا گلولیان را دیدم که باهم ایستاده اند و دستهایشان را روی هم گذاشته اند و از هم بیعت میگیرند که هرکس زود تر شهید شد بقیه را شفاعت کتد.متوجه من که شدند گفتند: بیا تو هم با ما هم پیمان شو،گفتم برای شهادت زود است.ما حالا حالا ها با هم کار داریم.باید خودمان را برای عملیات آماده کنیم.
بعد از شروع عملیات در وضعیتی قرار گرفتیم که عده زیادی از نیرو ها به شهادت رسیدند.تیربارهای دشمن درست روی ما کار می کردند و ما توان هیچ حرکتی نداشتیم.بعد از اینکه به کمک شهید گنجگاهی باقیمانده نیروها را به محل امنی منتقل کردیم نزد شهدا و مجروحین برگشتیم.امیر مارالباش زخمی شده بود و از دهانش خون می آمد.سرش را بلند کردم و دستی به صورتش که پر از خون بود کشیدم.سید رضا گلولیان هم چند متر آن طرفتر افتاده بود و در کنارش مقداری خرج آر پی جی قرار داشت. یکی از عراقی ها که متوجه ما شده بود نارنجکی به سمت ما پرتاب کرد که نزدیک شهید گلولیان افتاد و بر اثر انفجار نارنجک و آتش گرفتن خرجها پیکر مطهرش در آتش سوخت به طوری که فقط یک پایش سالم مانده بود و اصلاٌ قابل تشخیص نبود.تلاش من هم برای خاموش کردنش بی نتیجه بود.پیش امیر برگشتم.او هم شهید شده بود. حالا آنها رفته اند و ما مانده ایم.اما امید به شفاعت آنها در روز قیامت داریم.

((روحش شاد وراحش پر رهرو))