شهید سیروس یزدانی

شهید سیروس یزدانی
فرزند: یعقوب
تاریخ تولد :1340
محل تولد : مراغه
تاریخ ومحل شهادت : 13/8/62 حاج عمران

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
شهید سیروس یزدانی در سال 1340 در شهرستان مراغه در یک خانواده ی متوسط ومعتقد به مسائل شرع ودین ،دیده به جهان گشود . وی دوران تحصیل را با موفقیت سپری کرد و با نمرات عالی موفق به اخذ دیپلم در رشته طبیعی گردید. شهید طی دوران پیروزی انقلاب در مبارزات و راهپیمایی ها حضور فعال داشت وبعد از پیروزی انقلاب برای پاسداری از خون شهدا و انقلاب به عضویت بسیج سپاه درآمد. ایشان از طرف بسیج به دوره مقاومت مسجد معرفی ودر آنجا مشغول خدمت شد و شب ها به نگهبانی می پرداخت. در عملیات والفجر 4 که بارمز ،"یاا...،یاا...، یاا..." شروع شده بود او نیز از عمق وجود یاا... گفت وبا مصداق « من طلبنی وجدنی ومن وجدنی عرفنی » پروردگارش نیز عاشق او گشت و در تاریخ 13/8/62 او را همراه با همرزمانش و کاروان شهدا به پیشگاه خود طلب نمود.

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
می خواهم این کشته شدن شاعرانه وعاشقانه باشد وتنها به خاطر رسالت ورضایت باشد تا بلکه شهید باشم ، حال که سعادت نصیبم گشته ، ای پدر ، ای مادر وای خواهر وای برادر! می خواهم صبر پیشه سازید که خدا با صابرین است ومحزون نباشید زیرا ،من به عهد خود وفا کردم وامانت را به صاحبش رسانیدم . بر شما هاست که پیام رسان باشید تاشاید رحمت حق تعالی شامل شما نیز گردد ودر آینده نزدیک باز در کنار هم خواهیم بود.

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید محمد علی نصرتی

شهید محمد علی نصرتی
فرزند: حمید
تاریخ تولد : 1345
محل تولد : تبریز
تاریخ ومحل شهادت : 1365

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
باسلام ودرود به آقا امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام خمینی و امت شهید پرور ایران و همه خانواده شهدا.
پدر ومادر عزیزم هدف من از رفتن به جبهه این است که خالصانه جانم را فدای قرآن واسلام کنم وجهادی کنم که مبارزه با دشمنان اسلام وقرآن است. چه خوش است انسان باقلبی پاک و پر از ایمان به دیدار خدایش نائل شود. چه خوش است انسان لایق به دیدار آقای خود حضرت مهدی(عج) شود.چه خوش است انسان به دیدار قبر مولای خود نائل شود. انشاء ا...

در قیامت هرکسی محشر به سر دارد ولی ما به دشت کربلا محشر به پا خواهیم کرد
(پدر)
خیلی مهربان وبا صفا بود .هروقت ناراحتی کوچکی برای من پیش می آمد دستانش را دور گردنم حلقه می کرد واز من دلجویی می کرد . همیشه آرزو می کرد " ای کاش من هم در جبهه ها بودم " با همین شور واشتیاق در 16 سالگی وارد سپاه شد وبه جبهه رفت ودر 17 سالگی هم به آرزویش رسید .
دفعه آخر قبل از رفتن به جبهه آمد از من اجازه بگیرد گفتم فقط به شرطی که دلیرانه و رو در رو با دشمن بجنگی وشهید شوی ...

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید ایوب یلدوغی

شهید ایوب یلدوغی
فرزند: اسماعیل
تاریخ تولد :1347
محل تولد : ممقان
تاریخ ومحل شهادت : 28/10/64 جزیره مجنون
(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
در مورخه 6 آذر ماه 1347 در محله ای فقیرنشین واقع در روستای ممقان فرزندی بنام ایوب دیده به جهان گشود، فرزندی که آمد تا سرباز راستین امام زمان (عج) گردد. شهید پس از طی دوران کودکی به همراه خانواده اش به تبریز آمد . ایوب از ابتدای نوجوانی علاقه زیادی به هیئت های عزاداری داشت واز کودکی از حضور پدرش استفاده می کردوبه بیشتر مسائل سیاسی ومذهبی آگاهی داشت. او به مدت چند سال در بخش فرهنگی مسجد قائم آل محمد(عج) فعالیت داشت. این شهید بزرگوار اخلاق عجیبی داشت به طوری که همه را بهتر از خود می دانست وسعی می کرد از دیگران بهره مند گردد . ایوب به یادگیری قرآن اهمیت فراوان می داد و برای یادگیری آن به ستاد تبلیغات می رفت وموقعی که قرآن تلاوت می کرد همه از صدای دلنشین او استفاده می کردند. شهید عزیز پس از آغاز جنگ تحمیلی خیلی سعی می کرد به جبهه برود ولی به علت کمی سن موفق نمی شد. بالاخره در مورخه 18/5/64 ، سعادت حضور در مقصد امیدش نصیبش شد وبارها با ترک مدرسه وزندگی بسوی جبهه حرکت کرد .درآخرین دیدارش در جریان دفع پاتک نیروهای عراقی در اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سر، بارویی خندان به شهادت رسید.


(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
آری برادران ! جنگ بین اسلام وکفر از اولین روز خلقت ؛چنان که می دانید ما بین هابیل وقابیل در افتاد والبته هابیل مظلوم رفت ولی بر فرزندان حضرت آدم وحوا آموخت که خون مظلوم در زمین خواهد جوشید. وصیت می کنم که در هر حال پیرو قاطع ولایت فقیه باشیدواگر من شهید شدم اسلحه من را در دست گیرید تا دشمن بداند که کار برای خدا دلسردی ندارد. ودر آخر از همه کسانی که آنها را اذیت کردم می خواهم مرا حلال کنند.
«خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار»

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید علیرضا هاشمپور

شهید علیرضا هاشمپور
فرزند: علی
تاریخ تولد :1344
محل تولد : روستای چایکندی از توابع شهرستان اهر
تاریخ ومحل شهادت : 22/11/64 عملیات والفجر 8

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
روحانی شهید حجت الاسلام علیرضا هاشمپور در تیر ماه 1344 در یک خانواده مذهبی ومستضعف چشم به جهان گشود. هنوز یک سال از ولادتش نگذشته بود که خانواده اش در اثر فشار خان ها وفئودال های منطقه مجبور به مهاجرت،به تبریز شد.دوره ی بلوغ او با آغاز انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی همزمان گشت و او با اینکه سن زیادی نداشت لیکن با قلبی مملو از عشق به اسلام و امامش ،همراه با امت حزب ا... فعالیتهای سیاسی خودرا آغاز نمود وچندین بار در حین تظاهرات توسط مامورین رژیم دستگیر و به سبب کمی سن آزاد شد. شهید علاقه وافری به فراگیری معارف اسلامی وتحصیل قرآن وحدیث داشت ، به طوری که چندین بار توسط اساتید خود مورد تقدیر و تشویق قرار گرفت. وی به سبب علاقه ی شدیدی که نسبت به مکتب وحی داشت به حوزه ی علمیه رفت. هرچه علم او افزون می شد میل به تعالی وصعود به درجات عالیه در او بالا می گرفت و او راه رسیدن به این درجات ملکوتی را در جبهه های نور علیه ظلمت یافت. در پی این خواهش روحانی در سال 63 به مدت سه ماه به سوی تجلی گاه عشق شتافت وپس از اتمام ماموریت به حوزه بازگشت، او برای دومین بار درسال 1364 به جبهه رفت اما این بار به شوق وصال ولقاء معشوقش گام برمی داشت ،موقع رفتن با همه اهل خانواده خداحافظی نمود. به طوریکه گویا دیگر آنها را نخواهد دید . او رفت تا در عملیات «والفجر 8» توانست تن خاکی و روحش را به ملکوت اعلی پیوند دهد.
(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
خدایا ! چگونه وصیت بنویسم در حالی که سرتاپا گناهم. بنده خجل وشرمنده ام . یا حسین ! یا علی اکبر ! یا ابوالفضل شفاعت ، بار الها من خود می دانم که چه کاره بوده ام، چه معصیت هایی که من مرتکب شده ام چه گناهانی که من حین ارتکاب از تو خجالت نکشیده ام در حالی که اگر در نزد بنده ای انجام می دادم تا ابد سربلند نمی کردم ،ولی با این همه گناه ومعصیت وعصیان از رحمت بیکران تو نا امید نیستم. من بنده روسیاهی بودم که تو مرا اکثر اوقات خوب وتمیز جلوه دادی ودر میان مردم آبرو بخشیدی ، شکر میکنم تو را در قبال این مهربانی تو راه توبه وبازگشت را به روی بنده گانت بازکردی ومن هم با چشمی گریان ودلی پشیمان ، با گذاشتن پیشانی ام به خاک ، اعلام ذلیلی میکنم .
خدایا من تفنگ به دست گرفتم تا قلب دشمن تورا بشکافم اما هرگز متکی به تفنگ وگلوله ونارنجک وابزار دیگر نیستم . تنها تورا یاور ومدد کار میدانم وبه آیه شریفه " وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی " 1 وما از صمیم قلب اعتقاد دارم دیگر فرصت خیلی کم است چند ساعت دیگر حمله سرنوشت سازی آغاز خواهد شد همه امید پرواز دارند وشهادت بال وپر است برای پرواز ، خوشا بحال کسانیکه میزبانشان خداست واولیای خدا .
((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید سید علی والایی

شهید سید علی والایی
فرزند: میر عبدل
تاریخ تولد : 1348
محل تولد : اهر( روستای ایرانق )
تاریخ ومحل شهادت : 7/3/65

(( گوشه ای از زندگی نامه شهید ))
شهید سیدعلی والایی در اولین روز بهمن ماه 1348 هجری شمسی دریک خانواده مذهبی در دهکده ی« ایرانق »چشم به جهان گشود.تا 5سالگی در جوار مهرومحبت اهل منزل درآن روستا سکنی گزید وپس از آنجا به شهر تبریز عزیمت نمود .هم زمان باشروع انقلاب اسلامی دوشادوش امت بپاخاسته وبه مبارزه با طاغوت وطاغوتیان پرداخت . ایشان در جریان تظاهرات چند بار مجروح و دستگیر شد .در ادامه فعالیت هایش از سال 63 به عضویت رسمی پایگاه مقاومت عاشقان ثارا... مستقر در مسجد صاحب الزمان درآمده وجزء فعال ترین اعضای پایگاه محسوب می شد. با شروع جنگ تحمیلی به سمت جبهه های حق علیه باطل شتافت ودوماه ازاین عزیمت نگذشته بود که در تاریخ 7/3/65 در اثر بمباران ناجوانمردانه به خاک وخون غلتید ومظلومانه به فیض شهادت نائل گردید.
((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید محمد علی یوسفی قراملکی

شهید محمد علی یوسفی قراملکی
فرزند: محمد
تاریخ تولد : 1347
محل تولد : تبریز
تاریخ ومحل شهادت : 26/10/65 شلمچه

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
ای مردم مسلمان! معلم ما حسین (ع) است و ما از حسین (ع) سرمشق گرفته ایم و تا آخرین قطره خون باید از اسلام عزیز دفاع کنیم .خواهرانم از شما می خواهم که فرزندان مومن و با تقوا تربیت و به جامعه تحویل دهید وحجاب اسلامی را رعایت کنید. از تمامی برادران و خواهران حزب ا... می خواهم که همیشه یار و یاور اسلام باشند و هیچ وقت امام را تنها نگذاشته و همیشه در نماز جمعه ها ودعای کمیل و مراسم های مذهبی شرکت کنند. از برادران پایگاهی ام می خواهم که اسلحه مرا بردارند ونگذارند که اسلحه من به زمین بیفتد و همیشه دعاگوی امام امت باشید وخدا را از یاد نبرید ودر سختی ها صبور و پایدار باشید و راه شهیدان را ادامه دهید.

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید عادل محمدرضا نسبت

شهید عادل محمدرضا نسبت
تاریخ تولد :1340
محل تولد : مراغه
تاریخ ومحل شهادت : 4/10/65 شلمچه (عملیات کربلای4)

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
در سال 1340 درمیان خانواده ای فقیر زاده شد و تحصیلاتش را تا اخذ دیپلم ادامه داد در دوران تحصیل هم با نمرات ممتاز قبول شده بیشتر روحیه ی فرهنگی داشت و عاشق شغل معلمی بود. به همین خاطر پس از مدتی خدمت در سپاه وارد آموزش و پرورش شده و کسوت شریف معلمی را بردوش افکند .عادل بسیار صریح بود و از دوروئی و تملق نفرت داشت. در مرحله ی سوم عملیات فتح المبین در روستایی از توابع شوش دانیال مستقر شدیم که تازه از دست دشمن خارج شده بود.عراقی ها برای تصرف مجدد آن فشار زیادی می آوردند.همین امر موجب گردید که ما مدتی به محاصره ی دشمن بیفتیم آنها قدم به قدم به ما نزدیک شده و حلقه ی محاصره را تنگ تر می کردند .عادل در اینجا روی تانکی که از عراقی ها به غنیمت گرفته شده بود کار می کرد.مسئولیت فشنگ گذاری و همچنین خارج کردن پوکه برعهده ی او بود. باتوجه به این که خارج کردن پوکه به دلیل حرارت زیادش بدون دستکش مشکل است اما او پوکه ها را بدون دستکش خارج می کرد.عادل به طور مرتب پوکه ها را خارج و بلافاصله با گذاردن گلوله ی جدید تانک را اماده ی شلیک می نمود در این جا اسرای زیادی از عراق گرفته شد و خط برای همیشه تثبیت گردید.عادل پس از مدتی به مراغه برگشته شروع به ادامه ی تحصیل نتموده پس از تربیت معلم در رشته ی علوم اقتصادی قبول گشته وارد دانشگاه تهران گردید.
رزمندگان اسلام خود را برای عملیات بدر آماده می ساختند عادل برای پیوستن به این سربازان گمنام به آموزش و پرورش رفت . ولی رئیس وقت اداره مخالفت نمود عادل خود را به هر دری کوبید تا روزنی برای این حضور پیدا کند عاقبت با نامه ی موافقت اداره ی کل و اعلان نیاز سپاه به خدمت رئیس اداره برگشت باز هم ایشان موافقت نننموده گفتند:کلاس های ما بدون معلم می ماند. عادل با صراحت پاسخ داد: امام فرموده اند: چنانچه فرماندهان نظامی تشخیص دادند که در جبهه به وجود کسی نیاز هست هیچ کس نمی تواند جلوی آنان را بگیرد) عادل از آنجا خارج شد و هنگام اعزام نامه ای به دستش رسیدکه : اگر فردا جهت خدمت به آموزش و پرورش مراجعه نکنید حقوق و مزایای شما قطع خواهد شد ) و باز بعد از بیست روز نامه ای دیگر که :اگر تا ده روز به اداره مراجعه نکنید حکم استخدام شما باطل خواهد شد) در جواب این ها عادل فقط می خندید و در دل آرزویی دیگر را می پرورد.
او در عملیات های مقدماتی و والفجر 8 و دیگری حضوری فعال داشت .روز قبل از شروع عملیات کربلای چهار عادل با تعدادیب از دوستانش نشسته بود که نغمه ی سرودی روح و جانش را برانگیخت :
امشب شهادتنامه ی عشاق امضا می شود فردا زخون عاشقان این دشت دریا می شود
عادل به محض شنیدن این نغمه ی جانفزا ناگهان برخاسته و از جگرفریاد زد: آری امضا شده !
عادل معاون حمید پرکار بود و بسیاری از دستورات فرماندهی را او ابلاغ می نمود.او اکثرا برای گردان اذان می گفت ودر آن لحظه نیز صدا از گلو آزاد کرد و آخرین اذانش سراسر دشت وکانال را به وجد آورد نماز آخر پشت فرمانده حمید پرکار آغاز شد اما پس از لحظه ای عادل و چند تن از اسماعیل ها دربستری ازخون غلتیدند .


(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
مادر من امروز با قافله ی نور راهی دیار فردا خواهم شد . تو هر صبح مقابل خانه را آب پاشی کن و طلوع خورشید رابه نظاره بنشین.به روی خورشید لبخند بزن به سان لبخند غنچه بر روی بهار غصه را با جاری کردن اشک شوق از چهره بشوی....
....به مادرم حقیقت را بگویید .بگویید من از سفر بازنخواهم گشت .نگویید زیباترین هدیه ها را به ارمغان خواهم آورد.به او واقعیت را بگویید .بگویید به خاطر آزادی تو هزاران مسلمان دیگر هزاران خمپاره ی استعمار سینه ی پسرت را نشانه رفته.
((روحش شاد وراحش پر رهرو))

شهید پرویز ملابا قری

شهید پرویز ملابا قری

تاریخ تولد :1331
محل تولد : ارومیه

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
این پاسدار ومعلم شهید در زمان نوجوانی وجوانی مشغول وشیفته ی تحصیل بود. علاقه بسیاری به دستورات علمی وروحانیت داشت ودربزم شور انگیزمساجد در مورد دین اسلام سخنرانی های مفیدی می کرد.در مسجد صاحب الزمان شهرک نظامی پادگان امام رضا(ع) مراغه قرآن تدریس می کرد ودر مراسم سوگواری وعزاداری جانش را در زلال اهل بیت شستشو می داد. از فرمایشاتش معلوم بود که بی اندازه به دین ومیهن اسلامیش عشق می ورزید. با آغاز جنگ داوطلبانه به جبهه ها شتافت. چهار مرتبه به جبهه اعزام شد؛اما در نوبت پنجم به استقبال شهادت شتافت و وصال دوست را به همه ی زیبایی های دنیاترجیح داد.

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
در این دنیا که همه جا را فسق و فجور وظلمت وتاریکی گرفته بود، ابر مرد تاریخ از شهر خمین بپا خاسته وبا ابر جنایت قرن مبارزه مکتبی خودرا شروع کرده وبعد از دوران تبعید مثل خورشید عالم تاب ، ابرها را کنار زده وظلمات را از بین برده است. وجهانیان ومخصوصا ،شیعیان از وجود مبارکش مستفیض شده اند وما که خداوند این نعمت عظیم را به ماعنایت فرموده باید قدرشناس وسپاسگزار باشیم وباید دین خود را در قبال این نعمت ادا کنیم واکنون زمان امتحان فرارسیده وحسین زمان ندای" هل من ناصر ینصرنی" را سرداده ووظیفه ما لبیک به ندای رهبر کبیر انقلاب اسلامی است.

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید اسماعیل محمدپورتوانا

شهید اسماعیل محمدپورتوانا
فرزند: حسن
تاریخ تولد :1343
محل تولد : تبریز
تاریخ ومحل شهادت : 1366 ارتفاعات سردشت (عملیات نصر7)


(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
گل وجود او در سال 5/7/1343 در شهر قهرمان پرور تبریز در خیابان شمس تبریزی در یک خانواده مقدس وعاشق اهل بیت،شکوفا گردید ونام اورا اسماعیل(جعفر) نهادند. اسماعیل در یک خانواده مکتبی تربیت یافته و با گذشت مدت زمانی از عمرش آثار تقوی وتدین بر چهره اش نمایان گردید. در دوران کودکی ونوجوانی همیشه خوشرو ومهربان وخوش اخلاق بود وعلاقه زیادی به یادگیری معارف واحکام اسلامی داشت و در نمازهای جماعت حضور یافته ونمازش را در اول وقت می خواند. به کتابهای دینی ومذهبی علاقه خاصی داشت وسعی میکرد همه را به خود جذب کند وکسی را نمی رنجانید واز جوانی به فقرا کمک ومساعدت می کرد. بنابراین با عشق وعلاقه ای که به روحانیت وبرنامه های مذهبی داشت تصمیم گرفت که به کسوت مقدس روحانیت درآید. بعدها رهسپار جبهه شده ودر عملیات والفجر 8 شرکت کرده ومجروح میشود وبرای استراحت به تبریز انتقال میدهند. بعداز بهبودی دوباره حال و هوای جبهه اورا درنوردیده ودر عملیات نصر7 شرکت می کند. بالاخره در همان عملیات در اثر برخورد ترکش خمپاره به سرش در روز عرفه ودر ساعت 15/2 نصف شب مصادف با عید سعید قربان وی قدم به وادی عشق نهاده وبه درجه شهادت نائل می شود.

خاطره ای از پدر شهید
دوستان وهمرزمانش هر وقت من را می دیدند می گفتند خوش به حالت که چنیین پسری داری ، خداوند تورا خیلی دوست داشته که اسماعیل را به تو داده است او همیشه در جبهه در پایین ترین قسمت چادر می خوابد . من سعی کردم که سر این کار اسماعیل را بدانم وبفهمم که چرا همیشه در پایین چادر می خوابد . بعدها فهمیدم که چون اسماعیل همیشه در جبهه هم نماز شب می خوانده است در پایین چادر می خوابید تا وقتی برای نماز بیدار می شود مزاحم کسی نباشد . در خانه هم که بود هیچوقت نماز شبش ترک نمی شد.
(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
سعادت انسان آنست که محبوب خالق خود شود وهرکه محبوب ربوبیت گردید از عذاب نجات یافت .آری در این راه پرفراز ونشیب باید امتحان داد . اما امتحان خون وشهادت ؛ کمتر کسانی در این مرحله از امتحان به درجه قبولی میرسند وتاریخ نام این مردان بزرگ را در این رتبه از آزمایش در خود ثبت نموده است... ما که خود را پیرو امیر مومنان علی(ع) میدانیم باید همچون آن فرد بزرگ عمل نمائیم ،سختیها را تحمل نمائیم ودر مقابل یاوه گویان و زورگویان بایستیم. برای اسلام فرق نمیکند که صدام در مقابل باشد یا یک سگ دیگری،ما باید به وظیفه مان عمل می نمائیم. وظیفه ما دفاع از شرع مقدس وحریم اسلامی است.
فرشته ای روی زمین
هر وقت شهید توانا را می دیدم احساس می کردم که ایشان یکی از جوانان برگزیده بهشت است.می توان گفت که او به مرحله کامل کمال رسیده بود.خوردن،خوابیدن،خندیدن و تمام کارهای او با دیگران متفاوت بود.هیچ وقت ندیدم بلند بخندد.همیشه به جای اینکه بخندد تبسم می کرد.
هرکس به چهره اش نگاه می کرد به یقین می گفت که او شهید خواهد شد.او یک فرشته بود.فرشته ای که خداوند لطف کرده بود و او را بصورت انسان به میان ما آدمها آورده بود تا از وجود پر برکتش استفاده کنیم.
همیشه به من می گفت: کریم تو احتمال شهادتش زیاد است.قول بده ما را هم شفاعت کنی، گفتم من لیاقت شهادت ندارم.اما تو به من قول بده اگر شهید شدی دستم را بگیری.
همرزم شهید
کریم عیب پوش
((روحش شاد وراحش پر رهرو))

شهید الهوردی محمدامینی

شهید الهوردی محمدامینی
تاریخ تولد : 1340
محل تولد : خوی
تاریخ ومحل شهادت : 26/10/66 ماووت


((گوشه ای از زندگی نامه شهید ))
در شهرستان خوی در خانواده ای متدیّن دیده به جهان گشود . تحصیلات خودرا تا اخذ دیپلم ادامه داد وبااین که استعداد رفتن به دانشگاه را داشت ؛ترجیح داد درکسوت پاسداری به انقلاب ومیهن اسلامی خدمت نماید. وی در قبل و بعد از پیروزی انقلاب با وجود کمی سن و سال در سنگر مساجد به موج مبارزات پرخروش مردم پیوست. این بنده ی پاکباز خدا ، انسانی بود زاهد و متقی ؛ قرآن را با چنان صدای ملیح وسوزناک قرائت می نمود که هر شنونده ای را مبهوت می کرد. مدام از عشق به خدا وامام حسین(ع) سخن می گفت وتنها آرزویش پیوستن به شهدای کربلا بود. وی مدت 6 سال در میدان های نبرد حق علیه باطل بر علیه دشمنان خروشید و حماسه هاخلق کرد و به عنوان فرمانده گروهان با تواضع و سلحشوری انجام وظیفه نمود . تا اینکه بالاخره در مورخه 26/10/66 بعداز سالها ایثار وفداکاری ونبرد، در منطقه ماووت کردستان طی عملیات «بیت المقدس 2 »با زیباترین حالات، در حالی که نغمه ی السلام علیک یا اباعبدا... برلبانش می شکفت و جاری می گشت ؛شربت غرورانگیز شهادت را عاشقانه برسرکشید.
((قسمتی از وصیت نامه شهید))
خدایا ! از درگاه باشکوهت طلب می کنم که گناهان مرا ببخشی وتوفیق شهادت به من عنایت فرمایی . پدر ومادرم ! شما خوب می دانید که من آگاهانه این راه را انتخاب کردم و به جبهه های جنگ شتافتم و آرزوی شهادت دارم، اگر شهید شدم بی تابی نکنید و صبر پیشه کنید که خداوند صابران را دوست دارد . ای خواهرم! فرزندانت را در حفظ اسلام وامام امت ، تربیت وپرورش بنمای .

آمدم با لطف حق تا خویشتن احیا کنم با نثار جسم ، جان را لایق عقبا کنــم
آمدم همچون عزیزان بسیجی و سپـاه دفتررزم وشهادت را به خون امضا کنم


((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید حسن مشکور افتحی

شهید حسن مشکور افتحی
فرزند: اسدا...
تاریخ تولد :1341
محل تولد : مراغه
تاریخ ومحل شهادت :7/3/65 دزفول

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
شهید مشکور افتحی در خانواده ای مذهبی ومتدین در مراغه دیده به جهان گشود. در هفت سالگی وارد دبستان شد در اوقات فراغت اکثرا به مطالعه کتب دینی وتلاوت قرآن می پرداخت ودر پایگاه های مقاومت حضور پیدامی کرد. شهید از نظر اخلاقی فردی مودب ومتین بود و به روحانیت احترام زیادی قائل بود.شیفته ی کتاب های تفسیربودوبیشتر قرآن تلاوت می نمودو در موج های آن غوطه ور می شد. نماز های جمعه و جماعت شاهد زیبایی های معنوی او بود. بعد از پیروزی انقلاب از نظر عقیدتی وفکری پای برعرصه ای تازه گذاشت ودر راه تداوم انقلاب جانفشانی ها نمود ودر پایگاه های مقاومت به فعالیت پرداخت ؛تا اینکه با شروع جنگ تحمیلی از درس ومدرسه چشم پوشید وبه سوی جبهه ها شتافت. شهید از روحیه قوی وبا نشاطی بر خوردار بود وهر وقت به مرخصی می آمد اظهار می داشت که :«من لیاقت شهادت را ندارم» آخرین دیدارش در سال 1365 بود که با پدرش به زیارت قم رفتند وپس از آن به جبهه اعزام شد. توصیه اش اطاعت از رهبری امام خمینی وعمل به فرامین گهر بارش بود.بنا به گفته همرزمانش ظهر همان روز اعزام ، در داخل مسجد به خواندن قرآن مشغول بود که با غرش هواپیماهای دشمن و بمباران آن منطقه درمیان آتش و خاکستر به سوی معبود پرواز کرد.

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
سپاس خدای را که در زمان مردی از تبار هابیلیان واز دودمان امام حسین (ع) زندگی کردم واز رهنمودهایش شهادت یافتم.برادران وخواهران مسلمان از شما خواهشمندم به تمامی دستورات اسلام وقرآن واوامر امام بزرگوارمان ووصیت شهدا عمل کنید. برادران دانش آموز ! به وظایف دینی واسلامی خود که همان خوب درس خواندن وشرکت وفعالیت در اموری که کمک به پیشبرد اهداف انقلاب وجمهوری اسلامی می کند، عمل کنید وعمل به دستورات امام را واجب و وظیفه بدانید.

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید توکل محمدزاده

شهید توکل محمدزاده

تاریخ ومحل شهادت : 1364 عملیات والفجر 8

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
هم اکنون که مشغول نوشتن وصیت نامه هستم ،عملیات حسینی نزدیک است در این فکرم که هیچ کلامی زیباتر از کلام خدانیست ،اصل مطلب را با کلام خداشروع می کنم که خدا در قرآن می فرماید: "آنان که به دین اسلام گرویدند واز وطن هجرت نمودند ودر راه خدا جهادکردند ،اینان منتظر رحمت خداباشند که خدا برآنها بخشاینده ومهربان است”. من چنین درک کرده ام که در این لحظات تازه به دنیا آمده ام .ای خدای بزرگ مرا پاکیزه بپذیروبا ریخته شدن خونم گناهانم را بریز وتطهیر گردان .گرچه جبهه وجنگ مشکلاتی دارد اما بدانید که نعمت بزرگی است؛ انسان ساز ومکتبی عالی است؛سنگر، تجلی گاه روح خداست وبدانید که رمز پیروزی وسعادت همه ی ما در پیروی و اطاعت از ولی فقیه است.
((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید صمد موثق

شهید صمد موثق
فرزند: علی
تاریخ تولد :1349
محل تولد : تبریز
تاریخ ومحل شهادت : 7/3/65 پادگان شهید باکری دزفول

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
شهیدصمد موثق در سال 1349 در خانواده ای مذهبی در یکی از محلات تبریز چشم به جهان گشود. در سال 1356 در زمان اوج گیری مبارزات مردم ایران بر علیه رژیم ستم شاهی پا به مدرسه گذاشت.بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شکل گیری پایگاه های مقاومت در مساجد با فرمان حضرت امام بااشتیاق فراوان به آن محافل قدم داشت وبعد از شروع جنگ در قسمت فرهنگی مسجد فعالیت خودرا آغاز نمود،ولی این چیزی نبود که روح ناآرام او را اشباع نماید.در سال 1363 جهت اعزام به جبهه به بسیج مراجعه کرده، به خاطرکمی سن موفق به این امر نمی شود وبرای آخرین بار روحانی برجسته محل وشهر حاج آقالیلابی را واسطه قرار می دهد وبازموفق نمی شود وسرآخر با دست کاری شناسنامه، خود را به جرگه ی عاشقان حقیقی خداوند پیوند می زندو به منطقه غرب «کردستان» اعزام می شود وبعد از اتمام ماموریت بار دیگر به مناطق عملیاتی «جنوب»اعزام ودر عملیات غرور آفرین «والفجر8»شرکت می کند.اوبرای آخرین بار خانواده اش را وداع گفته وموقع بازگشت به پادگان شهید باکری دزفول در شامگاه روز 7/3/65 در اثر بمباران هوایی دشمن به شهادت می رسد.

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
بادرود فراوان به امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام امت خمینی بت شکن وبادرود فراوان به شهیدان اسلام
خواهرانم ! امیدوارم که مثل زینب باشید. امام حسین (ع) به خواهرش زینب جنین فرمودند: خواهر جان در مرگ من صبر داشته باش، هرگز شیون وفریاد مکن، کاری مکن که دشمن خوشحال شود. امیدوارم شما هم مثل زینب باشید. این را هم باید بدانیم که خدا به بنده اش می فرماید که بنده ی دیگران مباش در حالی که خداوند تورا آزاد آفریده است، نیافریده که به فکر مال دنیا ومال مردم باشد بلکه آفریده است تا راه خوب را انتخاب کند وبرود .ما باید باهم وحدتمان را زیاد کنیم تا روحیه دشمن ضعیف شود.امیدوارم خداوند ما را هدایت کند.
((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید محمدباقر معماری اصل

شهید محمدباقر معماری اصل
فرزند: کریم
تاریخ تولد : 1345
محل تولد : تبریز
تاریخ ومحل شهادت : 14/5/66 سردشت
خاطره ای از مادر شهید:
• هر بار که به جبهه می رفت،می گفتم یا حضرت ابوالفضل(ع) پسرم را به تو سپردم.سالم برود و برگردد.دفعه آخر با ناراحتی گفت:مادر خواهش می کنم دیگر مرا به حضرت ابوالفضل(ع) نسپار.خجالت می کشم از این همه رفتن و آمدنم.شاید من لیاقت ندارم که این همه می روم و شهید نمی شوم.من هم دیگر او را به حضرت ابوالفضل(ع) نسپردم.
• یکبار محمد زخمی شده بود که او را به خانه آوردند.خیلی ضعیف شده بود.برایش جا انداختم تا استراحت کند اما راضی نشد روی تشک بخوابد.در تمام مدتی که زخمی و در خانه بود در پایین اتاق روی زمین می خوابید.شبها که برای سرکشی می رفتم،می دیدم با همان وضعیت مشغول خواندن نماز شب است.روز 22 بهمن او را در خانه گذاشتیم و به همراه پدرش به راهپیمائی رفتیم.اما وقتی رسیدیم دیدم در صف اول راهپیمائی است.یک دستش زخمی بود و در دست دیگرش پرچمی داشت.
خاطره ای از برادر شهید
همیشه در جبهه با هم بودیم.من در گردان سیدالشهدا بودم و محمدباقر در گردان حضرت ابوالفضل،نصر7 آخرین عملیاتی بود که با هم در آن شرکت کردیم.از همه خداحافظی کرده بود و به من گفت:من در این عملیات شهید خواهم شد.این خبر را به خانواده برسان و نگذار آنها احساس ناراحتی بکنند.بعد از عملیات فرمانده گردان را دیدم.گفت فلانی باید به تبریز برگردی،فهمیدم که محمدباقر به شهادت رسیده است.نگران بودم که چگونه این خبر را به خانواده برسانم.اما خود شهید زمینه شهادتش را طوری برای همه افراد خانواده آماده کرده بود که آنها بهتر از من این واقعیت را پذیرفتند.
(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
معبودا ! در حالی این شهادت نامه را می نویسم وخودرا برای لقاء دیدارت آماده می سازم که میدانم لایق شهادت نیستم وحال با این امید به درگاهت روی آورده ام که درهای توبه ات رابرروی بندگان عامی همچون من بازنموده ومورد لطف ورحمت وعفو خویش قرار دهی. امیدوارم که گناهان مرا فردای قیامت در پیشگاه با عظمت و در محضر شهدا و صدیقین به رخم نکشی وپرده ازمیان برمداری.
واما وصیت من به برادران وخواهران عزیزم :‌
از شما هم انتظار دارم که مثل همیشه در خط صراط ولایت فقیه باشید وادامه دهنده راه شهداباشید . من از شما واقعا عذر می خواهم که حق برادری را نسبت به شما انجام نداده ام و از همه آشنایان ودوستان عاجزانه طلب حلالیت می نمایم و امیدوارم این بنده روسیاه را حلال کنید.
((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید عباس میکائیلی

شهید عباس میکائیلی
فرزند: محمد
تاریخ تولد : 1348
محل تولد : تبریز
تاریخ ومحل شهادت : 1365_دزفول

خاطره ای از پدر شهید
خیلی صبور بود و همه را به صبر دعوت می کرد. می گفت: ما در این زمان برای امتحان شما آمده ایم.خداوند مسئله جنگ را پیش آورده است تا بوسیله آن شما را امتحان کند.باید صبور باشید.
آخرین باری که می خواستم بدرقه اش کنم،گفت: " این آخرین دیدارماست". من بزودی شهید خواهم شد.در جبهه بود که در خواب دیدم کمرم از کار افتاده است.عباس به کمک من آمد و گفت:" صبور باش و بلند شو". به من الهام شد که شهید شده است.سه روز بعد یکی از بستگان ما را به منزلش دعوت کرده بود.می دانستم می خواهند خبر شهادت عباش را به من بدهند.قبل از آنکه چیزی بگویند،گفتم می دانم که می خواهید خبر شهادت را به من بدهید.
خاطره ای از مادر شهید
یکبار زخمی آمده بود خانه،هرکاری کردم اجازه نداد زخمش را ببینم.می گفت: من به خاطر خدا به جبهه رفته ام و زخمی شدم نه چیز دیگر،می ترسم اگر کسی زخمم را ببیند ریا شود.اگر من را شاد راهی جبهه کنی انگار تمام دنیا را به من داده اند.
((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید صفرعلی محمدیان

شهید صفرعلی محمدیان
فرزند: اسماعیل
تاریخ تولد : 1346
محل تولد : مراغه (روستای داش آتان)
تاریخ ومحل شهادت : 20/11/64 (جاده فاو - بصره)

(( گوشه ای از زندگی نامه شهید ))
پاسدار شهید صفرعلی محمدیان فرزند برومند حاجی اسماعیل محمدیان در سال 1346 در روستای« داش آتان» ودر یک خانواده مذهبی وزحمت کش چشم به جهان گشود.ایشان از لحاظ اخلاقی با مردم بسیار خوب بودند وبه مکتب وانقلاب اسلامی وروحانیت بسیار علاقه داشتند واز لحاظ فکری نیز بسیارکوشاو نواندیش بودند . پس از انقلاب اسلامی با توجه به فرمایشات حضرت امام، پا به جبهه ی نبرد حق علیه باطل گذاشت وبه امام خود لبیک گفت ودر طول جنگ در عملیات های زیادی شرکت کرد و در نهایت در شب سوم عملیات «والفجر8» در اتوبان« فاو- بصره» از ناحیه پشت وجلو وسرو گردن تیرخورده وبه شهادت رسید.

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید سید پرویز مرادخانی

شهید سید پرویز مرادخانی
فرزند: سید قربان
تاریخ تولد :1341
محل تولد : خلخال ( روستای زاویه سادات )
تاریخ ومحل شهادت :1362 والفجر4

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
شهید سید پرویز مراد خانی در یک خانواده سادات مذهبی دیده به جهان گشود.وی دوران نوجوانی را در روستای زاویه سادات سپری کرد .تحصیلاتش را تا مقطع راهنمایی در شهر خلخال ادامه داد و با آغاز انقلاب شکوهمند اسلامی همراه با ملت شهید پرور، در تظاهرات و راهپیما یی ها حضور فعالی داشت . ایشان در مساجد و هیئت ها حضور مستمری داشت و با مردم بسیار خوش بر خورد و مهربان بود. در سال 1361 به عضویت سپاه در آمد و در سال 1362 ، در عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین شرکت کرد و به دای حق لبیک گفته و به شهادت رسید.

((روحش شاد وراحش پر رهرو))

شهید امیر مارالباش

شهید امیر مارالباش



هرکس زودتر شهید شد ...

در اثنای عملیات والفجر 8 قرار بود برای تصرف یکی از پایگاههای دشمن در شبه جزیره فاو عملیات کنیم . قبل از عملیات شهیدان امیر مارالباش ،محمد محمدی ،رحیم افتخاری وسید رضا گلولیان را دیدم که باهم ایستاده اند و دستهایشان را روی هم گذاشته اند و از هم بیعت میگیرند که هرکس زود تر شهید شد بقیه را شفاعت کتد.متوجه من که شدند گفتند: بیا تو هم با ما هم پیمان شو،گفتم برای شهادت زود است.ما حالا حالا ها با هم کار داریم.باید خودمان را برای عملیات آماده کنیم.
بعد از شروع عملیات در وضعیتی قرار گرفتیم که عده زیادی از نیرو ها به شهادت رسیدند.تیربارهای دشمن درست روی ما کار می کردند و ما توان هیچ حرکتی نداشتیم.بعد از اینکه به کمک شهید گنجگاهی باقیمانده نیروها را به محل امنی منتقل کردیم نزد شهدا و مجروحین برگشتیم.امیر مارالباش زخمی شده بود و از دهانش خون می آمد.سرش را بلند کردم و دستی به صورتش که پر از خون بود کشیدم.سید رضا گلولیان هم چند متر آن طرفتر افتاده بود و در کنارش مقداری خرج آر پی جی قرار داشت. یکی از عراقی ها که متوجه ما شده بود نارنجکی به سمت ما پرتاب کرد که نزدیک شهید گلولیان افتاد و بر اثر انفجار نارنجک و آتش گرفتن خرجها پیکر مطهرش در آتش سوخت به طوری که فقط یک پایش سالم مانده بود و اصلاٌ قابل تشخیص نبود.تلاش من هم برای خاموش کردنش بی نتیجه بود.پیش امیر برگشتم.او هم شهید شده بود. حالا آنها رفته اند و ما مانده ایم.اما امید به شفاعت آنها در روز قیامت داریم.

((روحش شاد وراحش پر رهرو))

شهید حسین گنجگاهی

شهید حسین گنجگاهی
فرزند: احد
تاریخ تولد : 1338
محل تولد : اردبیل
تاریخ ومحل شهادت : 64 فاو


((گوشه ای از زندگینامه و وصیتنامه شهید ))
سردار شهید حسین گنجگاهی در سال 1338 در شهر اردبیل به دنیا آمد.پس از طی دوران تحصیل در سال 1364، در حالی که مسئولیت پرسنلی لشکر 31 عاشورا ومعاونت گردان حضرت ابوالفضل(ع) را بر عهده داشت در عملیات «والفجر 8» شرکت کرده وبا زیر پاگذاشتن همه ی علایق و ووابستگی ها در شط خون شناور شد وزیباترین وصال ها را برگزید.

مناجات نامه
عشق ورزیدن و درک با او بودن ،وظیفه است نه اضافه ؛چرا که او هستی بخش ومظهر صفات است .در راه خدای سبحان خون دل خوردن وکشته شدن وظیفه است نه چیز دیگر، مگر آوای ملکوتی سردادن غیر از این است که تو پرده های ظلمت وبت های دروغین درونی وبرونی را بدری و در سایه رحمتش بر قدرتش تکیه کنی و با شهادتت به وظیفه ات عمل کنی، پس بکوش آنچنان باشی تا در عرش ملکوتیش ما را نیز جایی باشد.

سکوت رعد
آن روز حسین حال و هوای دیگری داشت . شادمان به نظر می رسید . مرتب با بچه ها شوخی می کرد . رفتارش نشان میداد که از شهادت قریب الوقوع خویش آگاه است . بیقرار رفتن بود و در هوای وصال . سرانجام دستور شروع عملیات صادر شد . بچه ها در سکوت کامل از خاکریز اول دشمن عبور کردند . در عبور از خاکریز دوم ، دشمن موتوجه حمله ما شده ،با تیر مستقیم دوشکا شروع به شلیک کرد . بچه ها همه زمین گیر شدند . راه پیشروی و عقب نشینی بسته بود . تعدادی از برادرها شهید شدند . حسین علت عدم تحرک بچه ها را پرسید ،گفتند : "دوشکا ها اجازه حرکت نمی دهند ". دگر طاقت نیاورد . با آر.پی.جی وارد عمل شد و اگر پایمردی او نبود بیشتر بچه ها آنجا به شها دت میرسیدند . آرام از خاکریز خیلی کوتاه گذشت . با شلیک اولین گلوله ها ،دوشکای اولی خاموش شد . لحظه ای بعد دومین دوشکا نیز از کار افتاد . بچه ها از پیش آمدن چنین وضعیتی خیلی شاد شده ، روحیه پیدا کردند . منتظر شلیک سوم بودیم که دیگر صدایی باز نیامد . رعد خروشان هیجان حسین ،آرام به خاموشی گرایید .
((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید سید رضا گلولیان

شهید سید رضا گلولیان
فرزند: میر حسین
تاریخ تولد :1347
محل تولد : تبریز
تاریخ ومحل شهادت : 1/7/64 عملیات والفجر8
(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
شهید سید رضا گلولیان در سال 1347 در خانواده مذهبی به دنیا آمد.مراحل ابتدایی تحصیل را با موفقیت به پایان رساند، و زمانی که در پایه دوم راهنمایی تحصیل می کرد جنگ تحمیلی شروع شد وبا این که سن کمی داشت،امواج انقلاب اسلامی تاثیر فراوانی در وجود وی گذاشته بود تا این که با عضویت درانجمن اسلامی ،خود رابرای مبارزه با عناصر ضد انقلاب وگروهک ها مهیانموده نمودوبا عملکردها و حساسیت هایش یکی از اعضای فعال انجمن اسلامی شناخته شد. با علاقه شدیدی که به جبهه داشت چندین بار به علت کمی سن از اعزام محروم شده بود .لذا در پایگاه مقاومت جهت خدمت به اسلام وحفظ سنگر شهیدان شبانه روز فعالیت می کرد. با اصرار فراوان موفق شد که آموزش های مقدماتی رادر پادگان الغدیر مراغه سپری کند وبلافاصله به جبهه اعزام گردد.آری او اولین وآخرین اعزام خودرا در چند ماه خلاصه نمود ودر مورخه 1/7/64 که چهار روز بعد از اتمام آموزشش بود به جبهه های عشق وایثار عزیمت نمود ودر لشگر عاشورا ،گردان حضرت ابوالفضل (ع) همراه با سایر دلاوران به ستیز پرداخت ودر عملیات پیروزمند« والفجر 8 » شرکت نمودو به همراه همرزمانش در بستری از خون آرمید وبه آرزوی دیرینه خودش دست یافت.
خاطره ای از پدر شهید
بی تفاوتی خاصی نسبت به دنیا ومادیات آن داشت کمی که خودش را شناخت گفت من باید در راه اعتلای اسلام وقرآن قدم بردارم وجانم را در راه اسلام فدا کنم دفعه آخر که می خواستم بدرقه اش کنم گوشه کتم را گرفت وگفت من را آق نکند من در آن دنیا نمی توانم جوابگو باشم مسافر که تنها راهی نمی شود با اصرار بردم برقه اش کردم .
بعد از عملیات والفجر 8 مدتی از او خبری نشد هرروز کارم این شده بود که نزدیک ظهر در مغازه را ببندم وبروم بنیاد شهید تا خبری از او بگیرم . بالاخره یک روز یکی از همسایه ها آمد وگفت که شهید شده است . می گفتند نمی توانید شهید را زیارت کنید اگر اورا می دیدم خیالم راحت تر می شد این طوری تا آخر عمر چشم به راه نمی ماندم . نصف بدنش را ترکشها برده بودند ودر جای جای بدنش آثار زخم وجراحت دیده می شد پلاکی هم همراهش نبود همرزمش می گفت خودم شب شهادتش گذاشتمش داخل کانتینر ،می گفت من بدون او نمی توانم زنده بمانم رفت وخودش هم شهید شد .
خاطره ای از مادر شهید
دو روز بود که از سید رضا خبری نداشتیم نگران شدیم که بی خبر کجا رفته است رفتیم سراغ دوستش ، گفت من رضا را دوروز پیش دیدم می خواست برود استخر ، داخل ساکش یک قرآن وجانماز بود با یک دست لباس ، می گفت خانواده می دانند که من به جبهه می روم. چند روز بعد با سید رضا تماس گرفتم گفتم سید رضا آب استخر تو را تا جبهه برده است ؟ با خنده گفت من خیلی دوست داشتم به جبهه بیایم ترسیدم به شما بگویم و اجازه ندهید
- دفعه سوم که می خواست به جبهه برود رفتارش با دفعات قبل فرق می کرد با ما عکس یادگاری گرفت خودش می دانست که دفعه آخر است .می گفت اگر شهید شدم باید پیش دیگران افتخار کنی ،از زیر قرآن ردش کردم "یا امام زمان پسرم را به تو سپردم خودت دستش را بگیر ، گفتم یا شهید می شوی و می آیی ویا سالم برمیگردی ، می گفت ان شاء ا... شهید می شوم ....
- یکبار شب چله سید رضا به مرخصی آمده بود ما آن شب جشن کوچکی گرفته بودیم بساط جشن را که دید اخمهایش رفت توی هم " هیچ می دانید در جبهه ها چه خبر است ورزمندگان با چه وضعیتی می جنگند آن وقت شما جشن گرفته اید ." همیشه از تجملات بیزار بود واجازه نمی داد در خانه از یک چیز دوتا داشته باشیم .
(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
با عرض سلام محضر حضرت مهدی (عج) ونائب بر حقش امام خمینی.
وصیت من به شما خواهرانم : امیدوارم که همچون سال های گذشته در پیش برد اهداف اسلام کوشا باشید وبا حفظ حجاب، مرا از خود راضی نمایید. آری بزرگترین جهاد زن ، جهاد برای حجاب است وبدانید که حجاب شما کوبنده تر از خون ریخته شده رگهای من می باشد،چنان چه خدا نشانه ای به عنوان جسد به خانواده ام رساند. میل دارم آنهایی که معتقد به ولایت فقیه نمی باشند در مراسم من شرکت نکنند. در آخر برای برادرانم توصیه می کنم که دست از نماز وروزه بر ندارند وهمیشه در ذکر خدا کوشا باشند .

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید رضا لطفی وند

شهید رضا لطفی وند

تاریخ تولد : 1347
محل تولد : تبریز

((گوشه ای از زندگینامه شهید))
شهید محمدرضا لطفی وند در سال 1347 در شهر تبریز دیده به جهان گشود. او از بچگی شیفته ی نماز وروزه بود و به نماز و قرآن علاقه بسیاری داشت و از فرموده های خدا و پیامبر و امام اطاعت می نمود . ایشان تحصیلاتش را تا سوم راهنمایی ادامه داد و با شروع انقلاب به موج جماعت بیدار پیوست. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در مسجد محل به طور فعالانه حضور پیدانموده و هسته مقاومت مسجد را تشکیل داد. بعد از شروع جنگ تحمیلی دوره آموزش نظامی دید ودر جبهه «کردستان» سه ماه با دموکرات ها مبارزه کرد. ایشان در سال 1360 واردسپاه شد ودر عملیات های «والفجر1»و« مسلم بن عقیل» شرکت کرد ومجروح شد. وی پس از حصول سلامتی به خدمت خود در سپاه ادامه داد ودر عملیات عظیم «خیبر»بعد از نبردی دلاورانه با دشمن بعثی ،به دیدار معشوق شتافت.

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
خدایا مرا ببخش و از گناهانم درگذر ، خدایا ما با تو پیمان بسته ایم که تا پایان راه برویم و بر پیمان خویش هم چنان استوار هستیم .خدایا" من با امام خمینی پیمان بسته ام و به او وفادارم؛زیرا که او به اسلام وقرآن وفادار است واگر چندین بار مرا بکشند وزنده ام گردانند دست از اونخواهم کشید ."ای مسلمانان از شما می خواهم که همیشه پیرو امام امت باشید وگوش به فرمان او دهید وهمیشه اورا پشتیبان باشید که پشتیبانی از او در حقیقت پشتیبانی از پیامبر وامامان معصوم است . حضور خودرا در صحنه ی انقلاب حفظ کنید ونگذارید منافقان کوردل به انقلاب ضربه بزنند وهمیشه دعاگوی رهبر انقلاب باشید.

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید یحیی کاظمی سرای

شهید یحیی کاظمی سرای

تاریخ تولد : 1337
محل تولد : هریس
تاریخ ومحل شهادت : 7/3/65 پادگان دزفول

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
در دوم اردیبهشت سال 1377 چشمان اهالی روستای سرای شهرستان هریس به جمال نورانی کودکی روشن شد که بعدها به صفوف شهیدان پیوست. شهید یحیی کاظمی سرای در سال 54 دوره دبستان را به پایان رسانید و برای ادامه تحصیلات به شهر تبریز نزد برادر بزرگش نقل مکان کرد مدتی به شغل بقالی مشغول بود و بعدها در مغازه جگرپزی کاری برای خودش پیدا کرد.در همین زمانها فعالیت خود را در مسجد و پایگاه محل شروع کرد. به سیدالشهدا ارادت خاصی داشت و همیشه برای رضای خدا فعالیت میکرد. بعد از شروع جنگ در سال 61 برای آموزش به شهرمرند رفت و یک ماه بعد به کردستان و مهاباد اعزام شد.چندین بار در میدانهای نبرد حضور پیدا کرد تا اینکه شوق شهادت او را برای آخرین بار به جبهه ها کشاند و در تاریخ 7/3/65 در پادگان شهید باکری دزفول شربت شهادت را سر کشید و به دیدار معبود شتافت.
زیاد دنبال من نگردید:
یحیی همیشه لبخند به صورت داشت و با همه با خوش روئی برخورد می کرد و می گفت: « نان و پنیرتان را بخورید و با هم مهربان باشید و از هیچکس کینه به دل نگیرید.» و خودش نیز از هیچکس کینه ای به دل نمی گرفت.دروغ نمی گفت وبیزار بود از این که کسی دروغ بگوید. سال 61 وقتی که به مهاباد اعزام شده بود چندین بار با او تلفنی صحبت کرده بودم.ولی یکبار که زنگ زدم گفتند : «یحیی نیست».بار دوم گفتند : «خوابیده است». بار سوم گفتند : « مریض شده».خیلی نگران شدم.دلم تاب نیاورد.آخر سر رفتم مهاباد تا خودش را ببینم.آنجا بود که فهمیدم یحیی و دوستانش شش روز است که در محاصره دشمن قرار دارند. آنجا ماندم تا بالاخره یحیی به عقب برگشت.به او گفتم : « باید خبری از خودت به ما می دادی،همه نگران شدیم».گفت: عبدالله،خیلی دنبال من نگردید.پدرم شش پسر داشت که یکی را خدا از او گرفت،حالا من هم خمس این پنج تا هستم. پس زیاد دنبال من نگردید … برادر شهید عبدا... کاظمی

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید سیدجلال قریشی پور

شهید سیدجلال قریشی پور
فرزند: علی اصغر
تاریخ تولد :1334
محل تولد : مراغه
تاریخ ومحل شهادت : 13/8/62 (عملیات والفجر 4 )

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
شهید سید جلال قریشی پور در سال 1334 در شهرستان مراغه در محله« ملامحمود» چشم به جهان گشود . بعداز سپری کردن دوران کودکی در دبستان شمس تبریزی ثبت نام وبا نمرات عالی، دوران ابتدایی را به اتمام رساند،سپس در مدارس لقمان و هنرستان کشاورزی مشغول تحصیل گردید . وی در سال 54 در هنگ ژاندارمری اردبیل مشغول خدمت سربازی شده ودر سال 56 دوره سربازی را به پایان برد. در پیروزی انقلاب و برافراشتن پرچم آزادگی این مرز وبوم کوشش فراوانی داشت . شهید در طول جنگ چهار مرتبه از طریق بسیج به جبهه اعزام گردید ودر عملیاتهای «فتح المبین» و«بیت المقدس» شرکت نمود؛ بالاخره بعداز آن همه شجاعت ها ودلاوری ها درعملیات «والفجر4 »در تاریخ 13/8/62 در جبهه «مریوان» و«بانه» که منتهی به خاک عراق میباشد،به شهادت رسید.

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
باسلام ودرود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران وجهان امام خمینی.
پدر ومادر اینک که پرده های سیاه وتاریک ظلمت همه جارا فراگرفته وفرزندان سرزمین اسلام برای لبیک گفتن به ندای" هل من ناصر ینصرنی" حسین زمان ، کمر همت را بسته اند،من وظیفه خود دانسته ام تا بار دیگر با امام عزیزمان بیعت خودرا تکرار کرده و به صحنه های حق علیه باطل اعزام گردم.
شما برادران وخواهرانم! بهترین چیزی که باعث شادی روح برادر کوچکتان میشود، اطاعت از رهبری امام وولایت فقیه است که راه پیروزی در این اصل ختم می شود.
((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید محمدرضا فرهمند

شهید محمدرضا فرهمند
فرزند: حسن
تاریخ تولد :1346
محل تولد : تبریز
تاریخ ومحل شهادت : 26/10/66 ماووت

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
شهید محمدرضا فرهمند در روز 22ماه مبارک رمضان سال 1346 (ه.ش) دیده به جهان گشود و نامش را به احترام پیامبر و امام هشتم محمد رضا نهادند. محمد رضا از کودکی مزه ی تلخ فقر ونداری را چشید وهمگام با تحصیل در مدرسه به کار قالی بافی مشغول شد ودر کنار تحصیل وکار به شاگردان محفل قرآنی استاد شهید خویش پیوست. وی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به اعضای فعال پایگاه مقاومت «مالک اشتر» پیوست وبعد از شروع جنگ تحمیلی از اوایل سال 1361 تا اواخر سال 1366 حضور عاشقانه وخالصانه ای در جبهه های نبرد حق علیه باطل داشت. سرانجام این عاشق لقاء یار، این بی دل صف شکن، در ارتفاعات «الاغلو» به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
با درود وسلام به پیشگاه حضرت مهدی (عج) و نایب بر حقش حضرت روح ا... و با درود به روان پاک سید وسالار شهیدان و شاگردان بر حقش .
ای امت حزب ا... که همیشه در صحنه می باشید به شما وصیت می کنم که به نماز بیشتر اهمیت بدهید وبیشتر به جماعت بخوانید. شما برادران و خواهرانم را سفارش می کنم به پاکیزگی ونظافت روح وجسم ؛انجام ندادن گناه صغیره وکبیره ودروغ نگفتن را.

((روحش شاد وراهش پر رهرو))

شهید حسن فلاحی

شهید حسن فلاحی
فرزند: درویش
تاریخ تولد :1349
محل تولد : مراغه
تاریخ ومحل شهادت : 13/8/62 پنجوین

(( گوشه ای از زندگینامه شهید ))
پاسدار شهید فلاحی در سال 1349 در شهرستان مراغه چشم به جهان گشود. ایشان به تحصیل بسیار علاقه داشتند به طوری که همیشه جزء دانش آموزان ممتاز کلاس بودند . قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به پایگاه بسیج ثبت نام کرده و در عملیاتهای روستایی وشهری حضوری فعال داشتند. از نظر اخلاقی در حد بالایی بودندو هیچ گاه بلند صحبت نمی کردند .شیفتگی اش نسبت به انقلاب و امام زبانزد همه بود. با شروع جنگ تحمیلی به جبهه ی جنگ علیه باطل شتافت و در طول حضور شش ماهه ی خود در جبهه های جنگ در مناطق عملیاتی «اسلام آباد غرب» و«پنجوین» حضور یافت ودر نهایت در اثر اصابت ترکش خمپاره وموج خمپاره از سنگر به پا خاست که در همین لحظه تک تیر اندازهای دشمن سجده گاهش را نشانه رفتند وایشان را با فرق شکافته به دیدار معبود نائل نمودند.

(( قسمتی از وصیت نامه شهید ))
خداوندا تو خود می دانی که جنگ و جهاد ،کشتن وشهادت واسارت ها، برای این است ؛تا پرچم آئین تو را که روزی در کربلای حسینی از دست سقای کاروان حسین (ع) بر زمین افتاده بود در سراسر جهان به اهتزاز در آورده ورضایت تو را بدست آوریم. امروز ندای آزادی بخش ،"هل من ناصر ینصرنی" حسین (ع) از زبان فرزندش خمینی، گوش های هرانسانی را برای رسیدن به سعادت ابدی وپیروزی نهائی پر می کند ؛امروز بر ماست که در کنار فرزند زهرا (س) با کفار جهانی بجنگیم و دین خود را بر اسلام عزیز ادا نمائیم و در هر زمان امام امت را از یاد نبریم.

((روحش شاد وراهش پر رهرو))